غمکده

ما غمکده ی شهر خرابیم...



مثل بادبادکی که دست کودکش را گم کرده باشد

رها می شوم توی آسمان تو که اگر نبودی زمین معنا نداشت

آخر خیلی وقت است دیگر پاهایم روی زمین نیست

درست از وقتی دستم را گرفتی

من راه رفتن بلد نبودم و تو پریدن یادم دادی

ولی ندانستی باد مرا می برد اگر دستت نباشد

خفه می شوم اگر هوای تو نباشد

خودت رها بودی مرا چرا رها کردی

مرا به باد سپردی که پریدن یاد بگیرم یا راه رفتن فراموش کنم

حالا این منم بی تو

بی هوای تو

بی دستان تو

بی مقصد ، بی مقصود

بی هیچ امیدی به رسیدن

اصلا می فهمی چه می گویم ؟؟؟

به همین سادگی بر بادم دادی گلم

اینها را گفتم تا بدانی چرا دوستت دارم...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1392ساعت 16:46 توسط سیاوش| |




چه عاشقانه است این روزهای ابری


چه عاشقانه است قدم زدن زیر باران غم تنهایی

چه عاشقانه است شکفتن گلهای اقاقیا

چه عاشقانه است قدم زدن در سر زمین عشق

و من

چه عاشقانه زیستن را دوست دارم

عاشقانه لا لایی گفتن را دوست دارم

عاشقانه سرودن را دوست دارم

عاشقانه نوشتن را دوست دارم

عاشقانه اشک ریختن را...

دفتر عاشقانه ی من پر از کلمات زیبا در نثار

بهترین و عاشقانه ترین کسانم...

و من

عاشقانه می گریم...

عاشقانه می خندم...

عاشقانه می نویسم...

و در سکوت تنهایی عاشقانه می میرم...

نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند 1391ساعت 2:46 توسط سیاوش| |



زخم قدیمی دلت خوب میدونم که از چی بود

قشنگ من گریه نکن این شب بد رفتنی یه

اشکاتو پاک کن که می خوام سر به تن غم نباشه

الهی سایه ی چشات از سر من کم نباشه

ببین که پای گریه هات ثانیه ها دق میکنن

صدای گریه هات میخوان توو خاطراتم نباشن

وقتی که گریه میکنی ترانه هام دلواپسه

اشکاتو پاک کن و ببین چشای من چه بی کسه

سکوت کهنه ی لبات قلبمو اتیش می زنه

داری دیوونم میکنی توروخدا دیگه بسه

زخم قدیمی دلت خوب می دونم که از چییه

قشنگ من گریه نکن این شب بد رفتنی یه

سخته واسه ترانه هام طاقت گریه هات ولی

لهجه ی هق هق ات دیگه یه شعر نو گفتنی یه...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1391ساعت 3:43 توسط سیاوش| |




منو یادت نمیاد میدونم

تا همینجاشم ازت ممنونم

دیگه حتی نفسم در نمیاد

كاری جز دعا ازم بر نمیاد

برو خوش باش برو شیرینم

من به آینده ی تو خوشبینم

برو كه الهی خوشبخت بشی

مثل من درد جدایی نكشی

نوش جونت همه ی بی كسیام

برو خوشبخت بشی

منو ول كردی با دلواپسیام

برو خوشبخت بشی

اگه رفتی اگه تنها موندم

برو خوشبخت بشی

اگه تو خاطره هام جا موندن

برو خوشبخت بشی

نوش جونم كه همش دلتنگم

نگران من نباش

اگه گریه داره این آهنگم

نگران من نباش

اگه عمرم داره از كف میره

نگران من نباش

اگه هر شب نفسم میگیره

نگران من نباش

كاشكی میشد با دلم میساختی

تو هنوز دل منو نشناختی

كاش مث گذشته عاشق بودی

كاش همون آدم سابق بودی

برو خوش باش برو شیرینم

من به آینده ی تو خوشبینم

برو كه الهی خوشبخت بشی

مثل من درد جدایی نكشی

نوشته شده در یکشنبه هفدهم دی 1391ساعت 2:50 توسط سیاوش| |

وقتیکه بارون می زنه خاطره ی عشق منه

تنگه غروب آسمون لحظه ی تلخ رفتنه
چشمای تو بارونیه اشکای من پنهونیه
دستای ما از هم جدا غم تو دلم مهمونیه

شبای عشق و عاشقی شب بخاطر موندنی
حرف قشنگ اون شبا تو عشق اول منی
گذشته های عشق ما هر روز و شب بیادمه
تو خلوت فاصله ها سکوت تو فریادمه

بیادته اون شب دلت شکسته بود و بی پناه
نشسته بودیم من وتو به زیر چتر نور ماه
بیادمه اون شب چشات مثل گل بارون زده
به چشم من زل زدو گفت تو قلبتو به من بده

تو قصه هات پر از غمه روز خوشت خیلی کمه
حتی نباشی نازنین دوست دارم یه عالمه

شبای عشق و عاشقی شب بخاطر موندنی
حرف قشنگ اون شبا تو عشق اول منی
گذشته های عشق ما هر روز و شب بیادمه
تو خلوت فاصله ها سکوت تو فریادمه

وقتیکه بارون می زنه خاطره ی عشق منه
تنگه غروب آسمون لحظه ی تلخ رفتنه
چشمای تو بارونیه اشکای من پنهونیه
دستای ما از هم جدا غم تو دلم مهمونیه

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1391ساعت 11:10 توسط سیاوش| |

عاشقی بودم دیوانه و برای خودم عالمی در سر داشتم

عالم رویایی و دیوانگی

مثل من کسی عاشق نبود ، عاشق تو و قلبت .

مثل من کسی نبود که شب و روز به یاد عشقش باشد و

لحظه هایش را با چشمان خیس بگذارند.

این من بودم که اینهمه تو را از ته دل دوست داشتم

تو را بعد از خدای خویش می پرستیدم.

عاشقی بودم عاشقترین ، برای تو بهترین.

چه عاشقانه در عشقت سوختم و چیزی نگفتم .

چه بچه گانه از غم دوری و دلتنگی ات گریه میکردم.

تو رفتی و مرا با کوله باری از عشق و دیوانگی تنها گذاشتی .

اما من عاشقت ماندم ، و اینک در آتش غم جدایی ات در حال سوختنم.

شاید از این سوختن خاکستری بر جا بماند که این خاکستر چیزی جز

تکه های سوخته قلب عاشقم نیست .

خاکستر قلب عاشقی که روزی بر باد میرود و دیگر چیزی از آن باقی نمی ماند.

تنها خاطرات این عشق بر جا می ماند که آن هم نیز دیگر سودی ندارد.

عاشقی بودم که به عشقم افتخار میکردم و او را بهترین و پاکترین عشق میدانستم.

نمی دانستم که برای تو عشق نبودم ،تنها بازیچه ای بودم که روزی از بازی با من خسته می

شوی و مرا دور می اندازی .

تو برای من معنای واقعی یک عشق بودی ، تو برای من عزیزترین بودی.

ای کاش اینک که از در غم جدایی ات خاکستر شده ام قدرم را بدانی

و افسوس بخوری که چرا مرا  سوزاندی .

عاشقی بودم دیوانه ترین ، از همه عاشقان صادقترین.

اینک چیزی از من به جز خاکستری از این قلب سوخته به جا نمانده است.

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر 1391ساعت 0:52 توسط سیاوش| |

جوابم نکن مردم از نا امیدی

شاید عاشقم شی خدا روچی دیدی

خیال کن جواب منودادی اما

عزیزم جواب خدا رو چی می دی

همین جوری اشکام سرازیر میشن

دیگه از خودم اختیاری ندارم

من از عشق چیزی نمی خوام به جزتو

ولی از تو هیچ انتظاری ندارم

صبوریم کمه بی قراریم زیاده

چقدر بی قرارم من صاف وساده

عزیزم چقدر سخته دل کندن از تو

عزیزم چقدر تلخه کام من از تو

نزار زندگیم راحت از هم بپاشه

جوابم نکن مردم از بی جوابی

چیزی بگو پیش از اینکه بمیرم

به خوابم بیا پیش از اینکه بخوابی

شب از نیمه های زمستون گذشته

به خوابم بیا پیش از اینکه بمیرم

اگه پا به خوابم گذاشتی عزیزم

یه چیزی بگو بلکه آروم بگیرم...

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1391ساعت 22:48 توسط سیاوش| |

...دلم مي خواهد بهت بگم ، اين رسم عاشقي نبود

هق هق آخر صدات ، براي قلب من نبود

دلم مي خواد بهت بگم ، اين روزا بي قرارتم

حتي اگه مي بيني تو ، اينجوري سرد و ساكتم

دلم مي خواد بهت بگم ، چرا صدام نمي كني

مثل گذشته هاي دور حتي نگام نمي كني

دلم مي خواد بهت بگم نبض نفسهاي مني

حتي اگه نبينمت ، هميشه روياي مني

دلم مي خواد بهت بگم ، از اين زمونه خسته ام

دراي قلبمو واسه همه ، به جز تو بسته ام

دلم مي خواد بهت بگم ؛ ديگه ترانه ندارم

اگه تو از پيشم بري بدون تو كم مي يارم

دلم مي خواد بهت بگم نرو ، ترو خدا بمون

اين همه بي قراري رو از توي چشم بخون

دلم مي خواد بهت بگم ، آره واسه چشات كمم

خودت كه بهتر مي دوني ، شريك درد و ماتمم

دلم مي خواد بهت بگم كنار لحظه هام بمون

اين همه اشك و حسرت رو ، از روي دلتنگي بدون

دلم مي خواد بهت بگم ، اگه تو تنهام بذاري

بايد براي قبر من گلاي مريم بياري...
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مهر 1391ساعت 11:22 توسط سیاوش| |

کاش می دانستی، من سکوتم حرف است،

حرف هایم حرف است،

خنده هایم، خنده هایم حرف است.

کاش می دانستی،

می توانم همه را پیش تو تفسیر کنم.

کاش می دانستی، کاش می فهمیدی،

کاش و صد کاش نمی ترسیدی که مبادا دل من پیش دلت گیر کند،

یا نگاهم تلی از عشق به دستان تو زنجیر کند.

من کمی زودتر از خیلی دیر،

مثل نور از شب چشم تو سفر خواهم کرد.

تو نترس، سایه ها بوی مرا سوی مشام تو نخواهند آورد.

کاش می دانستی،

چه غریبانه به دنبال دلم خواهی گشت،

در زمانی که برای غربتت سینه دلسوزی نیست.

تازه خواهی فهمید، مثل من عاشق مغرور شب افروزی نیست

کاش کاش...


نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1391ساعت 11:14 توسط سیاوش| |


باز باران ، بی طراوت ، کو ترانه؟!

سوگواری ست ،رنگ غصه ، خیسی غم ،


می خورد بر بام خانه ، طعم ماتم .

یاد می آرم که غصه ، قصه را می کرد


کابوس ، بوسه

می زد بر دو چشمم گریه با لبهای خیسش.

می دویدم، می دویدم ، توی جنگل های پوچی

 زیر باران مدیحه ، رو به
خورشید ترانه ،

رو به سوی شادکامی .می دویدم ، می دویدم

 هر چه دیدم غم فزا بود  غصه ها و گریه ها بود ،


بانگ شادی پس کجا بود؟

این که می بارد به دنیا ، نیست باران ، نیست باران

 گریه ی پروردگار است،
اشک می ریزد برایم.

می پریدم از سر غم ، می دویدم مثل مجنون

 با دو پایی مانده بر ره
، از کنار برکه ی خون.

باز باران ، بی کبوتر ، بوی شومی سایه گستر

 باز جادو ، باز وحشت ،
بی ترانه ، بی حقیقت

  کو ترانه؟! کو حقیقت؟!

من هنوزم در شگفتم ، در سوالم ، كه چرا مي گويند:

زير باران بايد رفت...

نوشته شده در پنجشنبه ششم مهر 1391ساعت 11:12 توسط سیاوش| |
دلت را سپردی به من و وعده همیشگی دادی،

گفتی که با من همیشه چشمه زلال عشق در قلبت میجوشد؛


گفتی همیشه آرامی همیشه به امید بودنم زنده میمانی؛


مدتی است که روزها، سرد گذشته؛از سردی هوا، آب چشمه ی عشقت یخ بسته؛


رگهای قلبم بی آب است به یک کویر خشک رسیدن هم بهتر از باریدن باران است؛


فصل عشق تو، رو به خزان است با تو بودن مثل رفتن به سوی یک کلبه ی بی نام و نشان است؛


بی خیال، از عشق نگو برایم بهانه ات را بیاور که منتظر شنیدن آنم؛


تو هنوز کتاب عشق را نخوانده ای و آمده ای به سراغ صفحه آخرش،


هنوز باران عشق را ندیده ای و زیر آسمان آفتابی نشسته ای به انتظار باریدنش؛


اول بیا و بعد بگو میخواهی بروی تو هنوز نیامده داری میروی؛


اگر این است امروز تو ،وای به حال فردایت دیگر حوصله ندارم سر کنم با غمهایت؛


بارها رفتی و خودم آمدم به سراغت، اینبار دگر حتی نمینشینم چشم به راهت؛


باور اینکه تو از خوبها نیستی برایت بسی دشوار است اما این دست خودت نیست تو همینی؛


دیدنت حالم را خراب میکند ،زین پس به جای تو با تنهایی قرار میگذارم،


اینگونه قلبم با تنهایی روزهایش را فردا میکند؛


دلت به حالم نسوزد،اینک این حال من است که سوخته، چشمهای خیسم،


به انتهای جاده ای که تو را در آن ندارد چشم دوخته و میشمارد


ثانیه هایی که از رویاهایم فراری اند؛


به جای نفس آه میکشم و به جای غم حسرت میخورم ؛خاطره هایم را جا میگذارم


و دیگر جای قدمهایت پا نمیگذارم

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391ساعت 22:26 توسط سیاوش| |

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم شهریور 1391ساعت 11:58 توسط سیاوش| |

بخوانیدم:

روزگارم تیره و این روزهایم تیره تر

یا به نوعی رو به ویرانیست دنیایم دگر

من که چشمم خواب دریا دیده بود

عکسش از دریا شده یک آسمان بارنده تر

هر چه از این درد پا پس می کشم بیفایده است

سرنوشت من گره خورده ست با غم سر به سر

لحظه های مرده ام تاوان یک تردید شد

تا که تقویمم دهد یک عمر از تلخی خبر

بار دیگر مهره ام در خانه ی دوم نشست

از گریز بین سعد و نحس یا که خیر و شر

مرگ من در این غزل چون آتشی خواهد شد و

بعد جز خاکستری از من نمی ماند اثر

نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1391ساعت 19:7 توسط سیاوش| |


دلم برای آن که دوستم داشته باشی تنگ شده است

و برای آن که بگویی دوستم داری

امروز مدام به تو فکر کردم

و به تمام زمان هایی که با هم از همه چیز و همه کس  می بریدیم

و در خلسه عاشقانه فرو می رفتیم

دلم برای همه آن لحظات تنگ شده است

قطار زمان می گذرد

اما این مسافر تنها

در ایستگاه عشق جای مانده است

و به تو می اندیشد

تنها به تو

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1391ساعت 3:10 توسط سیاوش| |

پای پنجره نشستم...

کوچه خاکستریه..باز..

زیر باروون...

من چه دلتنگتم امروز...

انگار از همون روزاس..حال و هوام رنگ تو ِ...

کوچه دلتنگ تو ِ...

دلم گرفته...

دوباره..هوای..تورو داره..

چشمای خیسم..واسه ی دیدنت..بی قراره..

این راهِ دوورم..خبر از دل من که نداره...

آرووم ندارم...

یه نشوونه می خوام واسه قلبم...

جز این نشونه...

واسه چیزی دخیل نمی بندم...

این دل تنهام..دوباره هوای تورو داره...

هوای شهر تو و بوی گلا...

پیچیده تووی اتاقم..مثل خواب...

داره بد جوری غریبی می کنه...

آخه جز تو دردمو..کی می دونه؟؟..................

دلم گرفته......

دوباره هوای تورو داره..

چشمای خیسم..واسه ی دیدنت بی قراره...

این راه دوورم..خبر از دل من که نداره..

آرووم ندارم...

یه نشونه می خوام واسه قلبم...

جز این نشوونه...

واسه چیزی دخیل نمی بندم...

این دل تنهام...دوباره هوای تورو داره...

دلم گرفته..دوباره هوای تورو داره...

چشمای خیسم..

واسه ی دیدنت بی قراره...

این راه دوورم..خبر از دل من که نداره..

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1391ساعت 3:4 توسط سیاوش| |
بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی

آهنگ اشتیاق دلی درد مند را

شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق

آزار این رمیده ی سر در کمند را

بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت

اندوه چیست، عشق کدامست، غم کجاست

بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان

عمریست در هوای تو از آشیان جداست

دلتنگم، آنچنان که اگر بینمت به کام

خواهم که جاودانه بنالم به دامنت

شاید که جاودانه بمانی کنار من

ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت

تو آسمان آبی آرامو روشنی

من چون کبوتری که پرم در هوای تو

یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم

با اشک شرم خویش بریزم به پای تو

بگذار تا ببوسمت ای نوشخند  صبح

بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب

بیمار خنده های توام ، بیشتر بخند

خورشید آرزوی منی ، گرم تر بتاب

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1391ساعت 13:10 توسط سیاوش| |


 بغضم ترک ترک شده مثل چشمای توی قاب

یه اسم فقط مونده ازت صفحه اول کتاب

گل های خشک پرپر و بوی قدیمی تنت
 
یه خط کهنه روی کارت مبارکه اومدنت
 
یه چاردیواری سوت وکور یه خونۀ غرق سکوت
 
امشب تولد منه شمع های رفتن تو فوت
 
این قلب مردنی من باخته همش توی غمت
 
امشب تولد منه تو سالگرد رفتنت
 
نمیدونم چند سالمه ولی غمت 3 ساله شد
 
پیر شده تو نبودنت یه قلب زخمی و کبود
3
سال آزگاره که دارم بی تو سر میکنم
 
دست میکشم روی کتاب غصه هامو تر میکنم
  
با این سه شمع نیمه جون فوت میکنم رفتن تو
 
امشب میام به زندگی یا که منو میکشی تو
  
تموم شده امشب بازم غمت داره نو میشه
 
یه سال مونده روبرو نزار غمت 4ساله شه
 
یه سال مونده روبرو یه خونۀ غرق سکوت
 
غمت دیگه بزرگ شده شمع های رفتن تو فوت
 
یه چاردیواری سوت وکور یه خونۀ غرق سکوت
 
امشب تولد منه شمع های رفتن تو فوت
نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد 1391ساعت 16:4 توسط سیاوش| |


التماس کردم که یکشب لا اقل بیا تو خوابم
 
گفت که هذیون و تموم کن انگاری تبت شدیده
 
گفتم آرزو دارم تو مال من بشی یه روزی
 
گفت تو این دنیای بی رحم کی به آرزوش رسیده
 
اونی که دوسش نداری دنبالت میاد تا اخر
 
اونی که دنبالشی تو چرا دائم ناپدیده
 
 از اون روز که تو رفتی،دل من دیوونه تر شد
 
رنگ من که هیچی زیبا رنگ آسمون پریده
 
سرنوشت گریه نداره خودت اینو گفتی،اما
 
تو دل من نمی دونم چرا باز یه کم امیده
 
تو من و گذاشتی رفتی اما می خوام بنویسم
 
چه قدر واسم عزیزه اونکه از من دل بریده

نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد 1391ساعت 16:0 توسط سیاوش| |

دیدی ای دل عاقبت زخمت زد؟

گفته بودم مردم اینجا بدند..

دیدی ای دل ساقه ی جانت شکست؟

ان عزیزت عهد و پیمانش شکست..

دیدی ای دل در جهان یک یار نیست؟

هیچکس در زندگی غم خوار نیست..

دیدی ای دل حرف من بیجا نبود؟

از برای عشق اینجا جا نبود..

نو بهار عمر را دیدی چه شد؟

زندگی را هیچ فهمیدی چه شد؟

دیدی ای دل دوستیها بی بهاست؟

کمترین چیزی که می یابی وفاست..

ای دل اینجا باید از خود گم شد..

عاقبت همرنگ این مردم شوی..

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1391ساعت 23:34 توسط سیاوش| |

قصه عشق من و تو قصه همیشه تکرار

قصه تلخ جدایی قصه یار دل آزار

قصه مرگ "شقایق " توی گلدون غریبی
قصه رفتن بی من گفتن خدا نگهدار

قصه تنها نشستن واسه این قلب شکسته
قلبی که تو سینه مرده دلی که شکسته از یار

قصه عاشق خسته کسی که هستیش و باخته
با همه خستگی و غم هنوزم تشنه دیدار

قصه دلی که از غم واسه هیچکی نمیخونه
واسه او ساکت نشستن بی صدایی شده تکرار

قصه دل واپسی ها تو شبای تلخ رفتن
موندن و دوباره مردن شده سهم این گنهکار

قصه مرگ محبت دیگه بعد رفتن تو
دل دیوونه به یادت عاشق و زخمی و بیمار

  آخر قصه ما هم قصه همیشگی شد 
تو سفر كردي و رفتي دل من مونده گرفتار

نوشته شده در شنبه هفدهم تیر 1391ساعت 0:56 توسط سیاوش| |
غروبا میون هفته بر سر قبر یه عاشق

یه جوون میاد میزاره گلای سرخ شقایق

بی صدا میشکنه بغضش روی سنگ قبر دلدار

اشک میریزه از دو چـشمش مثل بارون وقت دیدار

زیر لب با گریه میگه : مهربونم بی وفایی

رفتی و نیستی بدونی چه جگر سوزه جدایی !

آخه من تو رو می خواستم ، اون نجیب خوب و پاک

اون صدای مهربون ، نه سکوت سرد خاک

تویی که نگاه پاکت مرهم زخم دلم بود

دیدنت حتی یه لحظه راه حل مشکلم بود

تو که ریشه کردی بـا من ، توی خاک بیقراری

تو که گفتی با جدایی هیچ میونه ای نداری

پس چرا تنهام گذاشتی توی این فصل سیاهی ؟

تو عزیزترینی اما ، یه رفیق نیمه راهی

داغ رفتنت عزیزم خط کشید رو بودن من

رفتی و دیگه چه فایده ؟ ناله و ضجه و شیون ؟

تو سفر کردی به خورشید ، رفتی اونور دقایق

منو جا گذاشتی اینجا ، با دلی خسته و عاشق

نمیخوام بی تو بمونم ، بی تو زندگی حرومه

تو که پیش من نباشـی ، همه چی برام تمومه

عاشق خـسته و تنها ، سر گذاشت رو خاک نمناک

گفت جگر گوشه ی عشقو ، دادمش دست تو ای خاک !

نزاری تنها بمونه ، همدم چشم سیاش باش

شونه کن موهاشو آروم ، شبا قصه گو براش باش

و غروب با اون غرورش نتونست دووم بیاره

پا کشید از آسمون و جاشو داد به یک ستاره

اون جوون داغ دیده ، با دلی شکسته از غم

بوسه زد رو خاک یار و دور شد آهسته و کم ک

ولی چند قدم که دور شد دوباره گریه رو سر داد

روشو بر گردوند و داد زد : به خدا نمیری از یاد !!!

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم تیر 1391ساعت 14:10 توسط سیاوش| |
هوای قریه بارانیست

کسی از دور می آید

کسی از منظر گلبوته های نور می آید

نگاهش بوی جنگلهای باران خورده را دارد

و وقتی گیسوانش را رها در باد می سازد

دل من سخت می گیرد

هوای قریه بارانی ست

 می بینی که ساحلها چه خاموش است ؟

کنار جاده ها دیگر گل لادن نمی روید .

آه برنجستان ما غمگین غمگین است

و دیگر برزگرها شعر لیلی را نمی خوانند

روایتهای شیرین را نمی دانند

هوا در عطر سوسن های وحشی

بوی اردکهای کوهی را نمی ریزد

و در شبهای مهتابی

صدایی جز هیاهوی مترسکها نمی آید

تمام کوچه ها دلتنگ دلتنگند

الهه جان خداحافظ

دل من سخت غمگین است ...

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم تیر 1391ساعت 13:51 توسط سیاوش| |
خدا بگو چه گناهم بود

                                     عذابش مرگ یارم بود...

نوشته شده در جمعه نهم تیر 1391ساعت 22:13 توسط سیاوش| |
قسم به چشمات بعد از این جز تو گلی بو نکنم

جز به تو و به خوبیات به هیچ کسی خو نکنم

قسم به اسمت که تو رو تنها نذارم بعد از این

اسم تو رو داد می زنم تا دم دمای آخرین

قطره به قطره خونم و یک جا به نامت می کنم

دلخوشیهای دنیا رو خودم به فالت می کنم

می برمت یک جای دور می شم واست سنگ صبور

برات یه کلبه می سازم پر از یک رنگی پر نور

روح و دل و جون و تنم، نذر نگاهت می کنم

دنیاها رو فدای اون چهره ماهت می کنم

نوشته شده در شنبه سوم تیر 1391ساعت 22:6 توسط سیاوش| |

در حسرت لحظه ای آرامشم ، همچنان اشک از چشمانم میریزد و در انتظار طلوعی دوباره ام
همه چیز برایم مثل هم است ، طلوع برایم همرنگ غروب است ، گونه هایم پر از اشک شده و عین خیالم نیست ، عادت کرده ام دیگر….

عادت کرده ام از همنیشینی با غمها ، کسی دلسوز من نیست

قلبم رنگ تنهایی به خودش گرفته ، دیگر کسی به سراغ من نمی آید، تمام فضای قلبم را تنهایی پر کرده ، دیگر در قلبم جای کسی نیست

هر چه اشک میریزم خالی نمیشوم ، هر چه خودم را به این در و آن در میزنم آرام نمیشوم ، کسی نیست تا شادم کند ، کسی نیست تا مرا از این زندان غم رها کند

دلم گرفته ….

خیلی دلم گرفته….

انگار عمریست آسمان ابریست و باران نمیبارد…

انگار این بغض لعنتی نمیخواهد بشکند…

وای از دست چشمهایم ، وای از دست اشکهایم…

آرزو به دل مانده ام ، کسی در پی من نیست و خیلی وقت است تنها مانده ام

نمیگویم از تنهایی خویش تا کسی دلش به حالم بسوزد ، نمیگویم از غمهای خویش تا کسی دلش به درد آید

من که میدانم کسی نمینشیند به پای درد دلهایم ، اینک دارم با خودم درد دل میکنم…

دلم گرفته ، رنگ و رویی ندارد برایم این لحظه ها ، حس خوبی ندارم به این ثانیه ها

میدانم کسی نمیخواند غمهایم را ، میدانم کسی نمیشنود حرفهایم را ، حتی اگر فریاد هم بزنم کسی نگاه نمیکند دیوانه ای مثل من را….

میدانم کسی در فکر من نیست ، تنها هستم و کسی یار و همدمم نیست ، میمانم با همین تنهایی و تنها میمیرم، تا ابد همین دستهای غم را میگیرم

برو و پشت سرت را هم نگاه نکن ، از تو بیزارم ، بهانه هایت را برایم تکرار نکن حرفی نزن ، بی خیال ، اصلا مقصر منم ، هر چه تو بگویی ، بی وفا منم!
نگو میروی تا من خوشبخت باشم ، نگو میروی تا من از دست تو راحت باشم…

نگو که لایقم نیستی و میروی ، نگو برای آرامش من از زندگی ام میروی….

این بهانه ها تکراریست ، هر چه دوست داری بگو ، خیالی نیست….

راحت حرف دلت را بزن و بگو عاشقت نیستم ، بگو  دلت با من نیست و دیگر نیستم!

راحت بگو که از همان روزاول هم عاشقم نبودی ، بگو که دوستم نداشتی و تنها با قلب من نبودی

برو که دیگر هیچ دلخوشی به تو ندارم ، از تو بدم می آید و هیچ احساسی به تو ندارم

سهم تو، بی وفایی مثل خودت است که با حرفهایش خامت کند، در قلب بی وفایش گرفتارت کند ، تا بفهمی چه دردی دارد دلشکستن!

برو، به جای اینکه مرحمی برای زخم کهنه ام باشی ،درد مرا تازه تر میکنی !

حیف قلب من نیست که تو در آن باشی ،تمام غمهای دنیا در دلم باشد بهتر از آن است که تو مال من باشی….

حیف چشمهای من نیست که بی وفایی مثل تو را ببینند ، تو لایقم نیستی ، فکرنکن از غم رفتنت میمیرم!

برو و پشت سرت را هم نگاه نکن ، برو و دیگر اسم مرا صدا نکن

بگذار در حال خودم باشم ، بگذار با تنهایی تنها باشم …

رفتی ؟ بی خداحافظی؟ فکر دلم نبودی که بی تو عذاب میکشد؟ فکر من نبودی که بی تو زندگی برایم جهنم می شود؟
مگر یادت نیست حرفهای روز آشنایی مان را؟

مگر قول ندادی همیشه با من بمانی و مرا تنها نگذاری؟

تو که اینک مرا تنها گذاشتی ، تو که بر روی قلبم پا گذاشتی

چه زود فراموشم کردی ، مرا آواره کوچه پس کوچه های شهر بی محبتی ها کردی

مگر نمیدانستی بعد از تو دلم را به کسی نمیدهم؟

مگر نگفته بودم عاشق شدن یک بار هست و دیگر عاشق کسی نمیشوم؟

مگر نگفته بودم اگر عاشقی هیچگاه مرا تنها نمیگذاری

پس تو عاشقم نبودی ، همه حرفهایت دروغ بود ، عشقی در دلت نبود ، سهم من از با تو بودن همین بود!

باورم نمیشود رفته ای و بار سفر را بسته ای

دلم به تو خوش بود ، چه آرزوهایی با تو داشتم ، نمیدانی که شبها یک لحظه هم خواب نداشتم

رفتی و من چشمهایم خیس شد روزهای زندگی ام نفسگیر شد

رفتی ؟ بدون یک کلام حرف گفتنی!

کاش میگفتی که دیگر مرا نمیخواهی و بعد میرفتی ، کاش میگفتی از من متنفری و بعد مرا تنها میگذاشتی ، کاش میگفتی عاشقم نیستی و جایی در قلبم نداری و بعد میرفتی ! چرا بی خبر رفتی؟


نوشته شده در جمعه دوم تیر 1391ساعت 0:8 توسط سیاوش| |
چه زود فراموش شدم آن زمان كه نگاهم از نگاهت دور شد ....

چه زود از یاد تو رفتم آنگاه كه دستانم از دستان تو رها شد....


مقصد من در این راه عاشقی بیراهه بود این همه انتظار و دلتنگی بیهوده بود !


با اینكه دلتنگ هستم اما چاره ای جز تحملش ندارم ،خیلی خسته ام ،


راهی جز تنها ماندن ندارم !


چه زود قصه عشقمان به سر رسید اما آن مرد عاشق به عشقش نرسید !


چه زود آسمان زندگی ام ابری شد ، دلم برای آن آسمان آبی دلتنگ است ،


كه با هم در اوج آن پرواز می كردیم و به عشق هم می خواندیم آواز زندگی را ...


آرزوی دلم تبدیل به رویا شد ، تنها ماندم و عشقم افسانه شد ...

با اینكه كم نور بودم اما داشتم به پای عشقت می سوختم ،

با اینكه برای خود كسی نبودم ،

اما آنگاه كه با تو بودم برای خودم همه كس بودم !


چه زود غروب آمد و دیگر طلوعی نیامد !


هرچه به انتظار آمدنت نشستم نیامدی ، هرچه اشك ریختم كسی اشكهایم را پاك نكرد،

هرچه گوشه ای نشستم و زانو به بغل گرفتم

كسی نیامد مرا در آغوش بگیرد و آرام كند .

خواستم بی خیال شوم ، بی خیالی مرا دیوانه كرد ،

خواستم تنها باشم ، تنهایی مرا بیچاره كرد .

چه زود گذشت لحظه های با تو بودن ، چه دیر گذشت لحظه های دور از تو بودن

و دیگر نگذشت آنگاه كه تو رفتی و هیچ گاه نیامدی
!


باور داشته باش هنوز هم برای تو زنده ام ،

هر گاه دیدی نیستم بدان كه از عشقت مرده ام !

چه زود فراموش شدم آن زمان كه دلم برایت خون شد ....

تازه می خواستم با آن رویاهای عاشقانه ای كه در سر داشتم تو را خوشبخت كنم ،

می خواستم عاشق ترین باشم ،

برای تو بهترین باشم ،

اما نمی دانستم دیگر جایی درقلبت ندارم ...

چه زود فراموش شدم آن زمان كه دیگر تو را ندیدم !

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1391ساعت 1:8 توسط سیاوش| |
و باید رفت...

همه چیز به پایان رسید!

آری وقت رفتن است...

وقت سفر کردن و دل کندن...

وقت جدایی...

پای رفتن نیست...

اما باید رفت...

رفت و مقصد را جست!

نمی دانم به کدامین سو می روم...

اما می روم...

باید ادامه داد...

هنوز مانده...

مسیر طولانی و مقصد دور...

هم شادم و هم غمگین!!!

شادم از پایان و غمگینم از پایان!!!

کوله بارم را بسته ام...

آماده ی سفر...

اما دل کندن دشوار است از عزیزان!!!

رسم روزگار این است...

جدایی از کسانی که دوستشان داری!!!

سخت است اما چاره ای نیست!

دلم برای همه تنگ می شود...

رفتن اجباریست...

ماندن بعید...

تنها باید رفت و سفر کرد!!!

تنها باید ادامه داد!!!

آری می روم...

خدا نگهدار...

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم خرداد 1391ساعت 20:59 توسط سیاوش| |


چه ساده شکست و رفت دلی را که فقط برای او می تپد باورش مشکل است با

دوریش چه کنم؟تا کی در

انتظار دیدارش ؟؟؟؟


تا کی در انتظار شنیدن آهنگ صدایش؟تا کی با گریه شب هایم را به سحر

رساندم؟تا کی نبودنش و ندیدنش

آزارم خواهد داد؟


چیست این زندگی؟مقصودش چیست؟انتهایش نصیب کیست؟این را با تمام وجود

می گویم که ای زندگی هرچه

خواهی با من کن اما این را بدان تا ابد با خاطره هایش زندگی خواهم کرد ،

 

آری توانستی از من جدایش کنی جسمش را از جسمم جدا کردی ، اما افسوس

که هیچگاه روحش از من


جدا نخواهد شد ، با عشقش چنان زنجیری ساخته ام و بر گردن افکنده ام که

هیچگاه از هم نخواهد گسست دل

در گرو مهربانی اش با لذت دنیا خداحافظی کرد ،

 

می دانم سرنوشت چنین نوشت و تو ای روزگار بی رحم چنین کردی ، با خود چه

پنداشتی ؟ پندارت این بود

که اگر او را از من بگیری همه چیز تمام خواهد شد  زندگی را از من گرفتی

 آرامشم را صلب کردی دوریش عذابم می دهد می دانم در انتها نیز از غم فراقش

در گوشه ای از قبرستان

تاریک و سرد دفن خواهم شد اما این را بدان تا آنگاه که دلی در سینه دارم

 او را خواهم پرستید با ذره ذره وجودم مگر این که زمانه سینه ام را  بشکافد و دل از

وجودم جدا کند آن روز

همان روز مرگ است روزی که روح از تنم جدا شده ، روزی که یادش را از دل بیرون

کنم


روح از جان بیرون کرده ام و اما تو ای ستاره ی شبهای تیره و تاریکم تنهایم

گذاشتی ولی بدان که تا همیشه

مرحم و محرم دلم خواهی ماند و جزء


تو هیچکس  در کوچه پس کوچه های دلم جایی نخواهد یافت این دل تا بی نهایت

تقدیم به توست. تقدیم به تویی

که همواره یادت آرامش بخش زندگیست.

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1391ساعت 13:10 توسط سیاوش| |

سلام مهربون...حرفه امشبم از دلتنگیه

دلتنگی که شاید سهم تو از اون کمتره...

اما سهمه دله من آه...چه بگم

خلاصه یک روز که نیست این قصه...

تصور کن دلی که فقط به یک شوق و یک امید میتپه

تصور کن چشمی که فقط یک تصویر رویایی داره

تصور کن دستی که گرمایه یک دست رو حس داره

تصور کن...دلتنگیه من که تو تصورت هم جا نمیگیره

الهم دلتنگتم امروز آغاز رفتنت نیست دلتنگتم

دلتنگه لحظه ایی هستم که پیشم نیستی

من همیشه دلتنگتم...

الهیه زیبایی هام و همه عشقم

تصور کن مردی که زنی رو دوست داره

تصور کن پشته اون همه دلتنگی خدا باز براش دلتنگی کنار گذاشته

آه...تصور کن...

تصور کن تو که تو تصورت هم دوست داشتنه من نمیگنجه

چشمات...آه و هزاران آه...

و دستای گرمت خدایا....

نوشته شده در شنبه بیستم خرداد 1391ساعت 19:27 توسط سیاوش| |

بزن باران بهاری کن فضا را

بزن باران و تر کن قصه ها را

بزن باران که از عهد اساطیر

کسی خواب زمین را کرده تعبیر

بشارت داده این آغاز راه است

نباریدن دلیل یک گناه است

بزن باران به سقف دل که خون است

کمی آنسوتر از مرز جنون است

بزن باران که گویی در کویرم

به زنجیر سکوت خود اسیرم

بزن باران سکوتم را به هم زن

و فردا را به کام ما رقم زن

بزن باران به شعرم تا نمیرد

در آغوش طبیعت جان بگیرد

بزن باران،بزن بر پیکر شب

بر ایمانی که می سوزد در این تب

به روی شانه های خسته ی درد

به فصل واژه های تلخ این مرد

بزن باران یقین دارم صبوری

و شاید قاصدی از فصل نوری

بزن باران،بزن عاشق ترم کن

مرا تا بی نهایت باورم کن


نوشته شده در شنبه بیستم خرداد 1391ساعت 12:11 توسط سیاوش| |
قالب ساز وبلاگ پيچك دات نت